محبت آتشی در جانم افروخت / که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی / که خیاط اجل می بایدش دوخت
محبت چیست تاثیر نگاهی / چه شیرین زخمی از تیر نگاهیست
به صید دل روی ترکش بینداز / که این نخجیر نخجیر نگاهیست
در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
کاش می شد اشک را تهدید کرد
کاش می شد لحظه دیدار را تمدید کرد
کاش می شد در غروب لحظه ها
لحظه ای با تو بودن را تمدید کرد
یک نفر عشق را از کوچه ما دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گویا او هم بساط خویش را بر چیده است
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی بال وپر است با وسعت عشق
...اشک در چشمان من دنیای غم دارد ولی
خنده بر لب می زنم تا نفهمد کس راز مرا
گفتی که به احترام دل باران شو
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و از دوریت نالیدم
خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟
تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي
دوست دارم موقعی که مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارند تا سیاهی آن با سیاهی
زندگیم یکسان شود و دستهایم را بیرون بگذارند تا همه بدانند که به آنچه خواستم
نرسیدم.